شعر و قصه کودکانه صفحه ۱
  خورشید خانم   از پشت کوه دوباره خورشید خانوم در اومد    با کفشای طلا و پیرهنی از زر اومد    آهسته تو آسمون چرخی زد و هی خندید    ستاره ها رو آروم از توی آسمون...... ادامه »
    کبوتر پر شکسته   توی حیاط خونه یک کبوتر نشسته   دارم اونو می بینم انگار بالش شکسته   شاید یه بچه ی بد سنگی زده  به بالش   بالش وقتی شکسته بد شده خیلی حالش   کبوتر...... ادامه »
یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند.مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد.همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند.بابا...... ادامه »
    حیوونای رنگارنگ حیوونا خیلی هستن وحشی واهلی هستن گاو، بچه اش گوساله بز، بچه اش بزغاله گوسفند و میش و بره می چرند توی دره اسب و شتر تو صحرا بار می برند به هرجا روباه وشیر و پلنگ حیوونای رنگارنگ تو دشت...... ادامه »
              بــــاز آمــده زمــســــتان              اين فصــل سردِ سرسخت زنـــــبـورك بيــــــچــــاره              ...... ادامه »
  حلزون خال خالی   آی حلزون شاخکی!کجا می ری یواشکی؟ جلو میری یواش و ریزه،ریزه پوتنت چه نرم و خیس و لیزه خالهای  دونه،دونه داریبه روی پشت خود یه لونه داری ساکتی و خجالتی و تنهابمون توی باغچه...... ادامه »
      پیامبر مهربان توخانه ی تمیزش   نشسته بود حرف می زد با دوستان عزیزش   دخترک قشنگی نشسته بود همان جا   بازی می کرد، می خندید نگاه می کرد به آنها پیامبر از جیب خود گردن بندی در آورد   با مهربانی،...... ادامه »
    یكی بود یكی نبود. در یك جنگل كوچك و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می‌كردند. خانم گنجشكه بتازگی 2تا جوجه كوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می‌كرد.   روزها به اطراف جنگل...... ادامه »
    یکی بود یکی نبود. یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که...... ادامه »
  می رود به هر جایی دانه در دهان دارد مثل نقطه ای ریز است زنده است و جان دارد   در وجود خود دارد زور و قدرتی بسیار او نمی شود خسته از دویدن و از کار   تا که گندمی یابد از زمین حاصلخیز با دهان کند آن را مثل...... ادامه »
    کی بود کی بود؟ یه صابون کوچیک موچیک گریه می کرد چیلیک چیلیک   غصه می خورد همیشه می گفت چرا صابون بزرگ نمی شه   هر روز دارم آب می خورم تَر می شم ولی کوچیک تر می شم   رفتم پیشش نشستم براش یه خالی بستم   گفتم...... ادامه »
    با شروع فصل زمستان، می توانید شعر کودکانه زمستون را برای آموزش فصلها به بچه های دوره مهد کودک و پیش دبستانی استفاده کنید.   زمستونه زمستونه                ...... ادامه »
      اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا کهمی خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن.   زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای...... ادامه »
    یک شعر کودکانه زیبا برای شب یلدا برای بچه های سنین مهد کودک، پیش دبستانی و دبستان در این نوشته برای شما عزیزان آمده است.   سی ام آذره و یک  شب زیبا یه  شب بلند به اسم شب یلدا شب شب نشینی...... ادامه »
      توی جنگل سبز یه درخت کاج بود که از همه ی درختهای جنگل بلندتر و زیباتر بود .این درخت در جایی قرار داشت که از رویشاخه هاش همه ی جنگل و درختای سر سبزش دیده می شدند. به خاطر همین مدتها بود که  ...... ادامه »

پخش اخبار زنده